theme


ن : حميد

عاقبت قاتلان امام حسین(ع)

الف ) سران كوفه كه در قیام مختار كشته شدند عبارت بودند از:

۱- عـمـر بـن سـعد: او فرمانده كل نیروهاى یزید در كربلا و از جمله كسانى بود كه نامش در سـیـاهـه قـصـاص شوندگـان قـرار داشت. او شوهرخواهر مختار هم بود و در ابتدا با شروطى
امان‌نامه گرفت اما پس از كشته شدن تعدادی از قاتلان امام حسین(علیه السلام) در كوفه، برخی از شـروط امـان‌نامه را نقض کرد و مختار به همین بهانه، او را احضار كرد. عمرسعد ابتدا قصد فرار داشت اما برایش میسر نشد. او در مـقـابـل رئیس شهربانى مختار مقاومت كرد تا اینکه به هلاکت رسید. آنقدر بر پیكر او شمشیر زدند تا كشته شد و سر بریده‌اش را نزد مختار آوردند. فرزند عمر هم در مجلس مختار حاضر بود. مختار از او پرسید: آیا او را مى‌شناسى؟ جواب داد: در زندگى پس از او خیرى نیست. مختار گفت: پس از او زندگى نخواهى كرد پس دستور داد او را نیز گردن بزنند. و گفت: یكى در مـقـابل خـون حسین(علیه السلام) و دیگرى در قبال على اكبر حسین ولى یكسان نیستند، به خدا قـسم اگـر سه چهارم قریش را بكشم تلافى یك بند انگشت حسین(علیه السلام) نشده است. سپس مختار سر بریده عمرسعد را به حجاز، نزد محمد حنفیه فرستاد. وقتى چشم فرزند امیرمؤمنان به سر بریده ابن سعد افتاد، فرمود: خدایا این روز مختار را داشته باش و او را از جانب خاندان پیامبرت محمد(صلی الله علیه و آله)، بهترین پاداش را عنایت فرما. به خدا سوگند، پس از این عتابى بر مختار نیست.


۲- شـمـر بـن ذى الجـوشن؛ جنایتكار شماره یك كربلا توانست از چنگ مختار بگریزد اما مختار دسـتـور داد كـه او را هـر كجا رفته اسـت پـیـدا كـنـنـد و بـه سـزاى اعمال ننگینش برسانند. شمر در ماجراى شورش كوفه بر ضدّ مختار از عاملان اصلى بود. مـسـلم ضـبـائى، كه هم قبیله شمر بود، مى‌گوید: «ما فرار كردیم و خود را به محلى در مسیر كـوفـه و بصره به نام ساتیدما رساندیم و در نزدیكى آن محل، دهكده كوچكى به نام كلتانیّه در حوالى سواحل فرات قرار داشت. ما در كنار تپّه‌اى مخفى شدیم كه توسط یك روستایی جای ما لو رفت. شب هنگام بود كه ماموران مختار ما را محاصره كردند. شمر را دیدم كه جامه‌اى خوش‌بافت به تن داشت و بدنش پیس(بیماری برص) بود. ما حتى فرصت سوارشدن بر اسب را نیافتیم. درگیرى شدیدى رخ داد. ساعتى بعد صداى الله اكبر شنیدم و كسى فریاد زد خداوند، خبیثى را كشت.


۳ـ بـجـدل بن سلیم: وی در روز عاشورا، براى غارت انگشتر امام حسین(علیه السلام)، انگشتان حـضـرت را قـطـع كـرده بود. مـخـتـار دسـتـور داد انـگـشـتان آن خبیث را قطع كردند، سپس دو پایش را بریدند و آنقدر در خونش غلتید تا به هلاكت رسید.


۴ ـ خـولى بـن یـزیـد اصـبـحـى: وی از چـهـره‌هـاى كـثـیـف حـادثـه عـاشـورا بـود. او مـامـور حـمـل سـر بـریـده امـام حـسـیـن(علیه السلام) و قـاتـل عـثـمـان بـن عـلى، بـرادر کوچکتر حضرت ابالفضل العباس بوده است. مـخـتـار، ابو عـمره رئیس گارد خود را با جمعیتى مامور كرد تا خولى را دستگیر كنند. ایشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و خانه را بازرسى كردند. از زنش سراغ خولی را گرفتند. او گـفـت نمـى‌دانم ولی با دست و سر به طرف مستراح اشاره نمود. وارد مستراح شدند و او را بیرون كشیدند در حالی كه زنبیلى به جاى كلاه بر سر نهاده بود. ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد. مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه‌اش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ایستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبدیل شد.


۵ـ سنان بن انس: وی از چهره‌هاى جنایتكار كربلا و كسى است كه به خیمه‌هاى امام حسین (علیه‌السلام) یـورش بـرد و در آخـرین لحظات عمر امام، نـیـزه‌اش را به سینه حضرت فرو برد. پـس از دستگیرى اش، به دستور مختار، دست و پایش را بریدند و هنوز جان داشـت كـه او را در دیـگ روغـن جـوشـان افـكـنـدنـد و اینگونه به نتیجه اعمال زشت خود رسید.


۶- حكیم بن طفیل : حكیم بن طفیل از سران حادثه عاشورا بود، كه امام حسین(علیه السلام) را تیرباران نمود و حضرت اباالفـضل(علیه‌السلام) را شهید كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود. عـبدالله بن كامـل را به دستور مختار تیرباران كردند بدین صورت که شانه‌هایش را بستند و به او گفتند: تو بودى كه لباس‌هاى عـباس بن على(علیهماالسلام) را غارت كردى؟ اكنون لباس‌هاى تو را در زنده بودنت بیرون مى‌آوریم. پس او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تیر به طرف حسین(علیه السلام) پـرتـاب نمودى و مى‌گویى كه تیر من به جامه امام رسید و او را آزار نرسانید؟ به خدا قسم تو را تیرباران مى‌كنیم چنان كه امام را هدف تیر قرار دادى. پس از سه طرف تیرها به سویش پرتاب گردید و او را بر زمین افكند، آنقدر تیر بر بدنش زدند كه مانند خارپشت گردید.


۷- عبیدالله بن زیاد: پـس از آن كه مـخـتـار از طرف شورشیان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالك اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد نمود. در حین جنگ، ابراهیم شخصاً صف‌ها را مى‌شكافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزه‌اش به هر طرف حمله مى‌كرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شكارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محكم بر كمر او فرود آورد كه ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى كه سرش را بریده باشند، صدا مى‌كرد. بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـك طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را كشتم.» ابراهیم دستـور داد سرش را از بـدنـش جـدا كـرده و جـسـدش را بـه آتـش كشیدند سپس گفت: «خدا را شكر مى‌كنم كه ابن زیاد به دست من كشته شد.»


۸ـ حـرمـله: منهال بن عمرو از شیعیان و یاران امام سجاد (علیه السلام) مى‌گوید: پس از زیارت خانه كعبه، به مدینه رفتم و خدمت امام سجاد (علیه‌السلام) شرفیاب شدم. امام از من پرسید: اى منهال، از حرمله چه خبر؟ گفتم: هنگامى كه از كوفه خارج شدم، زنده بود. امام هر دو دستش را به دعا بلند كرد و چنین فرمود: خدایا، سوزش شمشیر را بـه او بـچـشان. خدایا، سوزش شمشیر را به او بچشان. خدایا، سوزش آتش را به او بچشان. از نفرین امام سجاد(علیه السلام)، كه مظهر عفو و گذشت از خطاكاران بود، معلوم مى‌شود كه حرمله چقدر دل اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) را به درد آورده است.

منهال پس از زیارت مدینه، عازم كوفه شد. او می گوید: وقتى به كوفه رسیدم، مختار به قلع و قـمـع عـاملان حادثه كربلا مشغول بود. من با مختار رفاقت قدیمى داشتم. به قصد دیدار مختار از خانه خارج شدم. وقتى چشم مختار به من افتاد، گفت: هان منهال، كجا بودى؟ تا حالا به دیدن ما نیامدى و در قیام با ما همراه نبودى؟ گفتم: امیر، من به سفر حج رفته بودم. با هم مشغول صحبت شدیم تا به محله كناسه رسیدیم. خبر دادند كه حرمله در این محله مخفى شده است. مـامـوران به سرعت، به جست و جو پرداختند و زمانی نگذشت كه فردى را كشان كشان به نزد مختار آوردند. آرى، او حرمله بود. تا چشم مختار به او افتاد، با لحن تندى فریاد زد: خدا را شكر كه به چنگم افتادى! و بى درنگ، فریاد زد: جلاّد، جلاّد.
جـلاّدان جلو آمدند. مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع كنید. {همان دو دستى كه با یكى كمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌كرد؛ یك بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یك بار چشم اباالفضل (علیه السلام) را نشانه رفت و یك بار هم قلب حسین(علیه السلام) را شكافت.} سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع كنید! ماموران اجرا كردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش.
فوراً چوب‌هاى خشك و نازكى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش كشیدند. منهال مى‌گوید: از تعجّب بلند گفتم: سبحان الله !
مختار گفت: علت این جمله‌اى را كه گفتى چه بود؟! گفتم: گوش كن تا برایت بگویم و ماجراى نفرین امام سجاد(علیه السلام) را برایش تعریف كردم.
مختار با تعجب پرسید: خودت از امام این نفرین را شنیدى؟! گفتم: بله. مختار از اسبش پیاده شد و دو ركعت نماز خواند و سجده‌اش را طولانى كرد، سپس برخاسـت و سوار شد و تا آن وقـت جسد حرمله به زغال تبدیل شده بود.


۹ـ زیـد بـن رقـاد: او از تـك تـیراندازان لشكر عمر سعد بود كه در روز عاشورا، تیرى به طـرف عبدالله، فرزند امام حسن(علیه السلام) افكند. آن تیر، دست عبدالله را به پیشانیش دوخت. تیرى دیگر نـیـز بـه قلب او افكند و او را بـه شهادت رساند. زید پس از كمى مقاومت، به وسیله افراد عبدالله شاكرى یكى از فرماندهان لشكر مختار، تیرباران شد و سپس او را در آتش سوزاندند.

ب) اعدام سایر جنایتكاران :

عبدالله بن اسید جُهمنی، مالك بن نسیر و حمل بن مالك را دستگیر کرده و نزد مختار آوردند. مختار بـه شدت به آنان پرخاش كرد و سپس به مالك بن نسیر گفت: تو همان كسى نیستى كه كلاه امام را به غارت برد؟ عبدالله بن كامل گفت: آرى همین او است. فرمان داد: دست و پایش را قطع كنید و بگذارید آنقدر دست و پا بزند تا بمیرد. دست و پـایش را بریدند و در خونش غلطید تا جان داد، سپس دو نفر دیگر را گردن زدند.


ابـو سعید صیقل نقل مى‌كند: «مختار از مخفیگاه چهار تن از عاملان حادثه عاشورا كه پیراهن امام حسین(علیه السلام) را غارت كرده بودند؛ مطلع شد. یكى از فرماندهان انقـلاب به نام عبدالله بـن كامل و همراهان، آنان را دستگیر كردند و نزد مختار آوردند. وقـتـى مـخـتار چشمش ‍ به آن جنایتكاران افتاد، فریاد زد: «اى قاتلان سرور جوانان بهشت! دیدید خداوند چگونه شما را به دست انتقام سپرد؟ دیـدیـد آن پـیـراهـن براى شما چه سرنوشتى را رقم زد؟ سپس دستور داد گردن آنان را زدند.»


یاران مختار عثمان بن خالد و ابى اسماء بشر بـن شـوط، كه از قاتلان عبدالرحمن بن عقیل بودند را دستگیر و گردن زدند و چون خبرشان را به مـخـتـار رساندند، مـخـتـار دستـور داد برگـردید و بدنشان را آتـش بزنید تـا خـاكستر شوند.


یكى از كسانى كه مانع آب خوردن امام حسین(علیه السلام) گردید، به مرض استسقا مبتلا گردید و هر چـه آب مـى‌نـوشـیـد بـاز هـم مـى‌گـفـت: تـشنه‌ام، و این به سبب دعاى امام حسین (علیه‌السلام) بود كه دوبار فرمود: خدایا او را تشنه گردان . یكى از كسانى كه هنگام مرگ او را دیده است مى‌گوید: در مقابلش یخ گذاشته بودند و او را بـاد مـى‌زدنـد و پشت سرش آتشدان قرار داشت، با وجود این از گرماى شكم و سرماى پشت مى‌نـالیـد و مى‌گفت: آبم بدهید كه از تشنگى مُردم. وقتى كاسه بزرگى را كه اگر پنج نفر مـى‌نـوشـید سیراب مى‌شدند؛ مى‌آوردند، همه را سر مى‌كشید و باز هم مى‌گفت: آبم بدهید كه تشنگى مرا كشت و سرانجام شكم او مانند شكم شتر پاره شد.



:: موضوعات مرتبط: ناگفته های تاریخی


ن : حميد

مختار ثقفی که بود ؟


ابو اسحاق، مختار بن ابی عُبید ملقب به کیسان(معنی زیرک و تیزهوش) در سال اول هجری به دنیا آمد. مادر او زنی باهوش و دارای فصاحت و بلاغت بود. پدر مختار(ابوعبيد) فرماندهی ارتش اسلام براي جنگ با ارتش کسري را برعهده داشت و در جنگ با ایران در روزی که به یوم الجِسر معروف است کشته شد. مختار که در آن زمان 13 سال داشت تحت تکفل عمویش سعد ثقفی در آمد. سعد از طرف حضرت علی علیه السلام فرماندار مداین شد و تا زمان امام حسن مجتبی علیه السلام بر این سمت بود و به‌ دليل حسن سلوك و رفتار نيكويش با مردم محلي شهرت داشت. مختار نیز به همراه عمویش به مداین رفت. مختار خواهری داشت به نام صفیه که این خواهر بعدها با عبدالله ابن عمر پسر خلیفه دوم ازدواج کرد و همین عبدالله بواسطه احترامی که عرب برای او قائل بودند دو بار باعث آزادی مختار از زندان شد.


مختار پنج سال بعد از حادثه خونین کربلا و یکسال بعد از نهضت «توابین» با هدف خونخواهی حضرت سیدالشهدا(ع) و انتقام از قاتلان شهدای کربلا با شعار «یالثارات الحسین» قیام کرد. اغلب سپاه مختار از موالی ایرانی بودند. مختار بعد از تسلط بر کوفه، قاتلان واقعه کربلا را کشت و نیروهایی به اطراف فرستاد تا هم در مناطق دیگر غالب شده و هم جنایتکاران آنجا را به کیفرشان برسانند.


پيوستن نيروهاي ايراني به مختار چندان دامنه دار بود كه وقتي سفيري از شام براي مذاكره با ابراهيم بن مالك اشتر وارد اردوي سپاه مختار شد، از زماني كه از دروازه اردو گذشت تا وقتي كه با خودِ ابراهيم مذاكره كرد، يك كلمه عربي نشنيد به همين دليل هم گروه‌هاي عربي كه هوادار وي بودند و به سنت جاهلي اشرافيت اعراب باور داشتند، به تدريج از گرد او پراكنده شدند.


مختار دو بار در قصرش در کوفه محاصره شد. یک بار زمانی که تازه روی کار آمده بود و مصلحت نمی‌دید که با اشراف کوفه و قاتلان امام حسین (ع) در بیفتد چرا که پیش از او توابین به سمت شام حرکت کردند و در نبرد با سپاه شام شکست خورده و عمده آنها کشته شدند. مختار هم ابتدا مصلحت ندید که در کوفه با فاتلان که خیلی از آنها از اشراف و سرشناسان بودند، برخورد کند. بنابراین سپاهی را به فرماندهی ابراهیم‌بن‌مالک که فرزند مالک‌اشتر نخعی، بسیار شجاع و نقطه قوت مختار بود ـ مجهز کرد و به سمت شام فرستاد. اشراف کوفه که می‌دانستند مختار بالاخره با آنها درگیر خواهد شد، از فرصت خالی شدن کوفه از سپاه مختار، استفاده کرده و دارالاماره کوفه را محاصره کردند تا مختار را دستگیر کنند و به قتل برسانند. مختار در همان زمان به ابراهیم ‌بن ‌مالک پیغام داد و قبل از اینکه اشراف کوفه بتوانند به مختار دسترسی پیدا کنند، ابراهیم‌بن‌مالک رسید و مجازات اشراف کوفه از همان موقع آغاز شد.


عبیدالله‌ بن ‌زیاد دقیقاً در ششمین سالروز واقعه عاشورا کشته شد

بعد از سرکوبی قاتلان اباعبدلله (ع) در کوفه، دوباره سپاه مختار به فرماندهی ابراهیم‌بن‌مالک رهسپار شام شد و در رویارویی با سپاه شام به فرماندهی عبیدالله‌ بن زیاد به پیروزی رسید و جالب آنکه عبیدالله‌بن‌زیاد دقیقا در روز دهم محرم سال ۶۷ هجری درست ۶ سال بعد از شهادت امام حسین (ع) در همان روز بدست ابراهیم‌بن‌مالک اشتر به هلاکت رسید که سرش را برای مختار فرستاد و مختار هم آن را برای امام سجاد(ع) در مدینه ارسال کرد که باعث خوشحالی ایشان و بنی‌هاشم شد.


در حالی که سپاه مختار به فرماندهی ابراهیم بن مالک در حوالی شام مستقر بودند، اینبار مصعب(برادر عبدالله‌بن‌زبیر) به کوفه حمله کرده و برای بار دوم، مختار در دارالاماره کوفه محاصره می‌شود. تعداد زیادی از سربازان داخل دارالاماره خود را به سپاه مصعب تسلیم می کنند اما همگی توسط وی گردن زده می‌شوند و خود مختار هم در نبرد با ایشان کشته می‌شود.

تصویری از قبر مختار در کنار مسجد کوفه و چند متر دورتر از مزار مسلم بن عقیل



:: موضوعات مرتبط: ناگفته های تاریخی


ن : حميد

قیام توابین

نخستین قيام شیعی كه بعد از واقعه عاشورا بوقوع پیوست قيام خود مردم كوفه

بود که به نام توابين معروف است و در سال 65 هجری صورت گرفت.

يكي از سركردگان اين قیام، شخصی به نام سليمان بن صُرَد خُزاعي است كه

در سال ۲۸ هجری در مکه به دنیا آمد. او در جوانی به اسلام گروید و هنگام

هجرت مسلمانان از مکه به مدینه همراه مهاجران بود. سلیمان از شیعیان بود

اما در ابتدای حکومت امیرالمومنین(ع) حاضر به شرکت در جنگ جمل نشد اما

در جنگ صفین در رکاب امیرالمومنین(ع) حاضر بود.


بعد از مرگ معاویه؛ سليمان بن صُرَد خُزاعي جزو اولین کسانی بود که به

امام حسین(ع) نامه نوشت و او را به کوفه دعوت کرد اما در کربلا هم نبود.

برخی گفته اند نگهبانان حکومت راه های ورودی و خروجی کوفه را تحت نظر

داشتند و او نتوانسته از کوفه خارج شود، اما برخی عقیده دارند سستی

کوفیان از جمله سليمان بن صُرَد خُزاعي عامل اصلی نپیوستن آنان به

سیدالشهدا(ع) در کربلا بوده است.

سليمان بن صُرَد خُزاعي و ساير قيام كنندگان که از همراهی نکردن امام حسین(ع)

سخت پشیمان بودند، نام «توابين» را بر خود نهادند و شعارشان خون خواهي امام

حسين (ع) بود. از آنجا كه قيام توابین؛ قيامي شهادت طلبانه بود با آنكه ابتدا شانزده

هزار نفر براي جنگ نام نويسي كرده بودند اما تنها پنج هزار نفر در قيام شركت كردند!


توابین ابتدا به كربلا رفتند و در كنار قبر سیدالشهدا(ع) توبه كردند، سپس به

سمت شام حركت كردند ­تا به­ محلی به نام "عين ­الورده" رسيدند در حاليكه

سپاه سي هزار نفری شام در مقابلشان بود.

بعد از سه روز جنگ با سپاه شام، توابین شكست خوردند و همه سران قيام بجز

رُفاعة بن شَداد به شهادت رسیدند. باقيمانده توابین بهمراه رُفاعه به كوفه برگشتند

و بعدها به قيام مختار پيوستند. قیام مختار یکسال بعد در کوفه به وقوع پیوست.



:: موضوعات مرتبط: ناگفته های تاریخی


ن : حميد

ماجرای دفن بدن جَون در کربلا

روز بیستم محرم (بعد از گذشت ۱۰ روز از واقعه جانسوز عاشورا) جمعی از

قبیله «بنی اسد» بدن شریف "جَون" غلام ابوذر غفاری را پیدا کردنددرحالیکه

صورتش نورانی و بدنش معطر بود. سپس او را دفن کردند.

«جون» کسی بود که امیرالمومنین(ع) او را به ۱۵۰ دینار خرید و به ابوذر

بخشید. هنگامی که خلیفه سوم جناب ابوذر را به منطقه «ربذه» تبعید کرد

این غلام برای کمک به او به آنجا رفت و بعد از رحلت جناب ابوذر به مدینه

برگشت و در خدمت امیرالمومنین(ع) بود و بعد از شهادت آن حضرت به

خدمت امام مجتبی(ع) و سپس به خدمت امام حسین(ع) رسید و همراه

آن حضرت از مدینه به مکه و از مکه به کربلا آمد.


شهادت:

هنگامی که جنگ در روز عاشورا شدت گرفت "جَون" خدمت سیدالشهدا(ع)

آمد و برای رفتن به میدان اجازه خواست. حضرت فرمودند: در این سفر به امید

عافیت و سلامتی همراه ما بودی، اکنون خویشتن را به خاطر ما مبتلا مساز.

"جَون" خود را بر قدم‌های مبارک امام حسین(ع) انداخت و بوسید و گفت:

ای پسر رسول خدا، هنگامی که شما در راحتی و آسایش بودید من

کاسه‌لیس شما بودم و حال که به بلا گرفتار هستید شما را رها کنم؟

سپس با خود فکر کرد: من کجا و این خاندان کجا ؟! بنابراین گفت:

آقای من، بوی من بد است و شرافت خانوادگی هم ندارم و نیز رنگ من

سیاه است. یا اباعبدالله، لطف فرموده مرا بهشتی نمایید تا بویم خوش

گردد و شرافت خانوادگی به دست آورم و رو سفید شوم. نه آقای من، از

شما جدا نمی‌شوم تا خون سیاه من با خون شما خانواده مخلوط گردد.

"جَون"می‌گفت و گریه می‌کرد به حدی که امام حسین(ع) گریستند و

اجازه دادند.

با آنکه "جَون" پیرمردی ۹۰ ساله بود، ولی بچه‌ها در حرم با او انس فراوانی

داشتند. او به کنار خیمه‌ها برای خداحافظی و طلب حلالیت آمد، که صدای

گریه اطفال بلند شد و اطراف او را گرفتند. هر یک را به زبانی ساکت کرد و

به خیمه‌ها فرستاد و مانند شیری غضبناک روی به آن قوم ناپاک کرد.

او جنگ نمایانی کرد، تا آن‌که اطراف او را گرفتند و زخم‌های فراوانی به او

وارد کردند.

هنگامی که روی زمین افتاد، امام حسین(ع) سر او را به دامن گرفت و

بلند بلند گریست و دست مبارک خود را بر سر و صورت جون کشید و

فرمود:

« بارالها، رویش را سفید و بویش را خوش فرما و با خاندان

عصمت (ع) محشورش نما».

از برکت دعای حضرت، روی "جَون" مانند ماه تمام درخشیدن گرفت و بوی

عطر از وی به مشام رسید چنانکه وقتی بدن او را بعد از ۱۰ روز پیدا کردند

صورتش منور و بویش معطر بود.

نام او در زیارت شهدا آمده است: «اَلسَّلَامُ عَلَی جَوْنٍ مَوْلَی أَبِی‌ذَرٍّ الْغِفَارِی»



:: موضوعات مرتبط: صحابه راستین


ن : حميد

پیرترین شهید کربلا

حبیب فرزند مظاهر چهارده سال پیش از هجرت پبامبر اکرم (ص) در خاندان

بزرگ بنی اسد در یمن به دنیا آمد و در سال نهم هجری بود که با خانواده اش

به مدینه آمد و در آنجا ساکن شد.

پس از وفات پیامبر اسلام(ص)، حبيب از دوستان خانواده امیرالمومنین(ع)

بود و در زمان خلافت حضرت علی (ع) در جنگ های صفین و نهروان در کنار

حضرت بود و همواره بعنوان یکی از سرداران و دلاوران سپاه امام علی (ع)

مطرح بود.

حبیب بن مظاهر در جریان جنگ جمل که در رکاب امیرالمومنین(ع) به

بصره و کوفه رفته بود ، پس از پایان جنگ، کوفه را برای زندگی خود انتخاب

کرد. او پس از شهادت حضرت علی(ع) همچنان پیرو فرزندان ایشان بود تا

اینکه به سن پیری رسید.


یازده سال از مدت امامت امام حسین (ع) سپری شده بود که بر ضد یزید

فاسق خروج کردند و در این زمان بود که حبیب بن مظاهر بهمراه مردم

کوفه از سیدالشهدا (ع) دعوت کردند تا به کوفه بیاید.

در میان نامه های کوفیان حبیب از کسانی است که امام حسین (ع) به

نامه او جواب داده و نامه ای برایش فرستاد تا به یاری امام بیاید و همزمان

با روی کار آمدن عبیدلله و برگشتن ورق در کوفه ،حبیب این پیرمرد شجاع

و وفادار ، شبانه به همراه غلام خویش از کوفه گریخت و با مشکلات فراوان

خود را به کاروان امام رساند.

با رسیدن حبیب به کاروان حسینی غلغله ای برپا شد . امام حسین (ع)

منتظر حبیب بود، ایشان ۱۲ پرچم داشت که بین اصحاب پخش کرده بود،

اما یکی را برای سردار سپاه پدرش نگه داشته بود ، برای حبیب.

وقتی حبيب رسید، امام حسین (ع) پیاده به استقبالش رفت.

حضرت زینب(س) وقتی شنيد حبيب بن مظاهر به ياري امام آمده شاد شد

و فرمود : سلام مرا به حبیب برسانید.

نقل شده با استقبال امام حسین (ع) از حبيب و رسيدن پيام حضرت زينب

به او ، حبیب منقلب شد و بسيارگریست ...


شب عاشورا نافع بن هلال -پاسبان خیمه ها- به حبیب گفت: شنیدم که

زینب با امام سخن می گفت و نگران بود و می فرمود آيا یارانت را امتحان

کرده ای؟ نکند همین تعداد اندک هم فردا تو را رها کنند؟

حبیب كه کوه غیرت بود آشفته شد و فریاد زد: انصار خدا و پیامبر او

کجایند؟ سپس همه اصحاب را جمع کرد و همراه ايشان رفتند پشت

خیمه ی حضرت زینب(س). حبیب گفت:

"سلام بر شما اى خاندان رسول خدا ! این شمشیرهاى جوانان

شماست که سوگند خورده ‏اند آن را غلاف نکنند، تا به گردن بدخواهان

شما برسانند..."

با سخنان حبيب بن مظاهر ، دل زینب (س) آرام شد.


روز عاشورا حبیب فرماندهی طرف چپ سپاه امام را برعهده داشت و زهیر

فرمانده طرف راست بود . اندکی قبل از نماز ظهر عاشورا حبیب با هشتاد

سال سن درحاليكه در محاصره نیزه ها می جنگید و رجز می خواند بر اثر

ضربات دشمن از اسب به زمین افتاد، اما همین که خواست از جای برخیزد

«حصین بن تمیم» با شمشیر بر فرق او زد و سپس سر از بدن او جدا

كردند.

وقتی امام حسين عليه السلام سر بریده حبیب بن مظاهر را دید که در

میدان می چرخید ، دل شکسته شد و فرمود: آفرین بر تو حبیب ! چه مرد

برگزیده ای بودی! خدا به تو برکت داده بود ، شب را به صبح می رساندی

و قرآن را ختم می کردی .

آنگاه كه امام بر سر بدن پاره پاره حبيب حاضر شد فرمود:«پاداش خود و

ياران حامى خود را از خداى تعالى انتظار مى‏برم.»


جالب آنكه در جريان دفن شهداي كربلا پيكر مطهر حبيب بن مظاهر را در

چند متری بدن مطهر امام حسين (ع) دفن کرده‌اند و هم اکنون نیز مقبره

ایشان با ضريح كوچكي در نزديكي ضريح شش گوشه اباعبدلله و درجلوي

راه زائران حسيني قرار گرفته .



:: موضوعات مرتبط: صحابه راستین