
در این پست راجع به زنی نوشته ام که به حضور هشت تن از امامان معصوم (ع) رسیده بله زنی به نام حبابه که از امام علی تا امام رضا را شخصا دیده و از کرامات و الطاف ایشان بهره مند شده :
«حبابه والبيّه»، از تابعان و زنان بزرگ صدر اسلام است. او هشت تن از امامان معصوم عليهمالسلام را درك كرده و ضمن رسيدن به محضر ایشان، از آنان آيت و معجزهاى براى اثبات امامتشان طلبيد. او بعد از وفات پیامبر اکرم (ص) با وجود همه تحريفها كه مكتب خلافت داشت، تفاوت امام و خليفه ظاهر را مىدانست كه امام به عنوان مأمور خداوند و برگزيده اوست و مىتواند و لازم است آيت و نشانه يقينآور بر امامت و ارتباط با غيب ارائه دهد تا هدايت خواهان با اطمينان و بدون دغدغه پيرو او گردند و با نهادن دست خويش در كف باكفايت او به سعادت و كمال انسانى برسند ولى آنان كه مدعى خلافت هستند و امام و برگزيده خدايى نيستند، از ارائه چنين آيتى ناتوان بوده و با تقاضاى آيت، پرخاشگرانه مواجه مىشوند. چه بسا ايشان از خلفاى قبل از امام على (ع) هم تقاضاى آيت و نشانه كرده و با پرخاش آنان مواجه شده و منصرف گشته است زيرا به گفته خودش در سال 61 هجرى يكصد و سيزده سال داشته است؛ پس هنگام وفات رسول خدا بيش از 60 سال داشته و با توجه به سن و جرات او به احتمال قوى از خلفاى قبل هم تقاضاى آيت و برهان كرده است.
البته چنين تقاضايى از جانب وى در تاريخ ثبت نشده و نويسندگان تاريخ خلفا هم حتىالامكان چنين تقاضاهاى نابجايى [از نظر خودشان] را ثبت نمىكردند. هنگامى كه امام على (ع) به خلافت رسيد، ايشان به محضر امام مشرّف شد و عرض كرد:
اى امير مؤمنان، رحمت خدا بر شما باد! دليل شما بر امامت چيست؟
از لحن سؤال و لقب «امير مؤمنان» برمىآيد كه به احتمال قريب به يقين، او در دوران خلافت ظاهرى حضرت به محضر ايشان رسيده است.
امام على (ع) كه تقاضاى او را بجا مىديد با اشاره به سنگى كوچك فرمود: «آن را به من بده» بعد سنگ را به سان موم در دست خود صاف كرد و مهر خودش را بر آن كوبيد و به حبابه داد و فرمود:
هر كس بتواند چنين كند، او امام واجبالاطاعه است. هيچ چيز نبايد از مدعى امامت پنهان باشد (بلكه همه چيز را به اذن خدا، مىداند و بر هر كارى قادر است.)
حبابه گويد: با اين آيت از خدمت امام مرخص شدم و گذشت تا اينكه امام به شهادت رسيد.
پس از شهادت امام به محضر امام حسن (ع) رسيدم. ايشان جاى پدر نشسته بودند و مردم سؤالات خود را از حضرتش مىپرسيدند. وقتى مرا ديد بدون اينكه منتظر بماند كه من تقاضايم را مطرح كنم، فرمود:
آن سنگ كوچكى كه پدرم مهرش را بر آن كوبيد، بياور.
سنگ را خدمت ايشان دادم و ايشان به مانند پدر بزرگوارش با دست خود آثار مهر پدر را صاف كرد و مهر خود را بر آن كوبيد و به من داد. پس از شهادت ايشان خدمت برادرش امام حسين (ع) رسيدم و ايشان نيز تا مرا ديدند، به نزد خود طلبيدند و فرمودند:
بدون شك براى امامت دليل لازم است و تو حتماً آن دليل را مىطلبى؟
عرض كردم:
آرى، اى آقاى من!
امام فرمود: آن سنگى كه پدر و برادرم مهر خود بر آن نهادند، بياور. سنگ را به دست امام دادم و ايشان نيز مانند پدر و برادر خويش با دست مبارك سنگ را كه مانند موم در دست ايشان بود، اثر مهر برادر را برداشت و مهر خود بر آن كوبيد و به من داد.
پس از شهادت امام حسين (ع) منتظر بازگشت امام سجاد (ع) از شام بودم. در آن زمان، پيرى مرا گرفته و سنّم به يكصد و سيزده سال رسيده و بدنم رعشه داشت. خدمت امام سجاد (ع) رسيدم در حالى كه حضرت مشغول نماز و غرق در عبادت بود و پيوسته ركوع و سجود به جا مىآورد. من مأيوس شدم كه ناگاه حضرت با انگشت سبابه به من اشاره فرمود و در همان لحظه جوانىِ من برگشت. از امام پرسيدم:
آقا جان، از عمر دنيا چقدر گذشته و چقدر باقى مانده است؟
امام فرمود: آن مقدار كه گذشته است مىدانم و آن مقدار كه باقى مانده است، تنها خدا مىداند. اى حبابه! آن سنگى كه همراه توست بياور. سنگ را خدمت امام دادم و ايشان هم مهر خود بر آن زد. پس از آن چندين بار مورد عنايت امام سجاد (ع) نيز واقع شدم. يك بار خدمت امام سجاد (ع) رسيدم و عرض سلام كردم. امام ضمن جواب سلام فرمود:
اى حبابه، چه شده كه در زيارت ما سستى مىكنى و كم به ديدار ما مىآيى؟
عرض كردم: بيمارى مانع شده است.
امام فرمود: چه بيمارىاى. من مقنعه خود را از روى زخم سرم كنار زدم و بيمارى برصى كه برايم عارض شده بود به ايشان نشان دادم. امام دست مبارك بر موضع مرض نهاد و دعا كرد. به محض تمام شدن دعاى امام و برداشتن دستش، مرض برطرف شد. بعد امام فرمود:
اى حبابه، از اين امت كسى جز ما و شيعه ما بر دين ابراهيم خليل نيست و همه از آن راه دورند.
حبابه محضر امام باقر، امام صادق، امام كاظم و امام رضا عليهمالسلام هم رسيد و آن بزرگواران نيز هر كدام با دست مبارك آن سنگ را صاف كرده و مهر خود بر آن كوبيدند. او در زمان امام رضا (ع) در حالى كه بيش از 230 سال از عمرش مىگذشت، دار فانى را وداع گفت. امام رضا (ع) او را در پيراهن خود كفن كرد و اين نيز بر فضايل آن بانو افزوده شد.
آری اين بانوى بزرگ كه به درجات والايى از ايمان، عفاف و تقوا رسيده بود، شايستگى داشت كه مورد توجه امامان معصوم (ع) قرار گيرد و آيتى بر امامت امامان در دست او باشد و به دعاى امام، جوانىِ خودش را باز يابد، مريضىاش شفا گيرد و مدتهاى طولانى عمر كند و در آن جامعه، خودش هم آيت امامت باشد و اين مقامى بس بزرگ است.
داستان این زن در کتاب بحارالانوار، ج 25، ص 175، و همچنین در کتاب اصول کافی ج ۱ ، ص ۳۴۶ و ۳۴۷
نقل شده است.
:: موضوعات مرتبط: ناگفته های تاریخی

ن : حميد